|
نبض لحظه رو نگهدار...
|
||
|
به چشم من تو چون خورشیدی، همه نوری، همه امیدی... |
۸ فروردین ۱۴۰۰ بود هنوز یادمه دقیقا نمیدانم چندمین جلسه پرتودرمانی بود اما یادمه بعد از انجامش دکتر مجدد ازمایش خون برات نوشت رفتیم آزمایشگاه بیمارستان بیستون انجامش دادیم بعدش روی نیمکت توی حیاط بیمارستان نشستیم تا کمی استراحت کنی یادم نیست که برات آب معدنی خریدم یا تکدانه اما نشسته بودیم، هوا بهاری بود و آفتابی ساعت حدودا ۳ بعد از ظهر بود، تمام عید دیدنی و تفریح و مسافرتمان شده بود همون جلسات پرتودرمانی که با هم بریم بیرون و نفس بکشیم دور از هوای مسموم خانه، کنارت نشسته بودم روی نیمکت و بهت نگاه میکردم، همیشه معذب بودم که باهات حرف بزنم چون جایگاهت برام خیلی بالا بود، حضورت برام همیشه سنگین بود که نمیتانستم هر حرفی به زبان بیارم یا هرچی که توی دلم بود نمیتانستم راحت باهات درمیان بزارم چون چون میدانستم چقدر دلت شکسته و غصه داری، چقدر پسرا و دخترا ناامیدت کردن، نمخواستم با غصه ها و حرفای توی سرم باری به غصه هات اضافه کنم، از وقتی بچه بودم همیشه با همه رسمی حرف میزدم حتی افراد توی خانه شما... بخاطر همین راحت نمیتانستم حرف بزنم، یه حسی بهم میگفت یا بهتر بگم چقدر دلم مخواست با هم سلفی عکس بگیریم و اون لحظه رو ثبت کنم، نه فقط اون لحظه بلکه تمام لحظات با هم بودنمان؛ نه فقط اون لحظه بلکه هر لحظه ای که کنارت بودم، هر لحظه ای توی مطب دکترا انتظار میکشیدیم، مثلا مطب دکتر مرادی، هر لحظه ای که میرفتیم سونوگرافی، هر بار که میرفتیم دکتر قلب و پرتودرمانی، هر لحظه که پشت در اتاق پرتودرمانی منتظرت میماندم که بیرون بیای، لباس بپوشی و آخر کتت برات بگیرم که بپوشی، هر لحظه که برگردیم خانه و جورابات از پات دربیارم، هر لحظه ای که پشت سرت راه میرفتم و گام های بزرگت تماشا میکردم، هر لحظه ای که توی ماشین از صندلی عقب به تو که جلو نشسته بودی به موهای سفیدت به پهنای شانه هات نگاه میکردم، دلم مخواست لحظه به لحظه ی همشان ثبت کنم چون میدانستم هر لحظه و هر روز ممکنه بار آخر باشه اما نکردم... چون نمخواستم در لحظاتی که نباید ازت عکس میگرفتم چون میدانستم که میدانی برای چه مخوام عکس بگیرم چون میدانستم که ممکنه ناامید بشی و به چیزی که فکر مکنم پی ببری... اون لحظه عکس نگرفتم فقط سعی کردم حرفایی بزنم که قوت قلب بگیری مثل اینکه چقدر افتخار مکنم که پدربزرگ من هستی و چقدر خوشحالم که توانمندی و پیگیر درمان و اینکه اجازه میدی کنارت باشم... با این حال الان پشیمانم الان حسرت مخورم... الان در این لحظه این موضوع شده بزرگترین حسرت زندگیم که ای کاش اون لحظه ملاحظات رو کنار میزاشتم و از با هم بودنمان عکس میگرفتم... ای کاش اینقدر دلم برات تنگ نمیشد... ای کاش سرم به یه جایی میخورد و فراموشی میگرفتم تا اینکه همه اون خاطرات بیاد داشته باشم و هر روز از نبودت بسوزم... ای کاش اینقدر دوستم نداشتی... ای کاش اینقدر بهم امید نداشتی ای کاش نوه ی بهتری برات میبودم، ای کاش در نبودت اینقدر احساس تنهایی نمیکردم... یاد این آهنگ افتادم که میگفت "داغ اون روز هنوز توی قلبم تازه ست، کاش میشد تموم جاده های دنیا رو بست، کاش تو رو از این جدایی منصرف میکردم، کاش بهم میگفتی که یه روزی برمیگردم..."
|
|