نبض لحظه رو نگهدار...
 
 
به چشم من تو چون خورشیدی، همه نوری، همه امیدی...
 

سلام، وقتی به اخرین تاریخی که اینجا بودم نگاه میکنم، تیر ۴۰۱؛ یاد این میفتم که یکسال قبلش یعنی تیر ۱۴۰۰ بود که بالاخره بعد از ۴ سال با تمام اون سختی ها و موانع، ارشد تمام شد و دفاع کردم... بعد از اون فکر میکردم حالا که باری از دوشم برداشته شد، شرایطم کمی بهتر میشه اما بعد از اون همه چیز بهم ریخت و زندگی جهنم شد، از ورود یک موجود پست به خانواده تا کرونا گرفتن دسته جمعی خانواده و مبارزه برای مرگ و زندگی و بعدشم شروع یک کاره پاره وقت از سر اجبار... اما همه اینا به کنار، دقیقا ۳ هفته از نجات از کرونا وکار پاره وقتم گذشت، آبان 1400 بود که پدربزرگم آسمانی شد و داغ رفتنش هنوز توی وجودم مثل روز اول باقی مانده و هر روز بدتر میشه، فقط میتونم بگم که تمام غم و غصه های خودم به کنار اما رفتن اون منو مثل یه ساختمان شیشه ای کاملا فرو ریخت... حتی الان که دارم مینویسم اشک و بغض داره خفه م میکنه... اون برای من فراتر از یک پدربزرگ بود، کسی که پدرم نبود اما پدری کرد... ادامه شو نمیتونم بنویسم چون با کلمات قابل وصف نیست، فقط اینو میتونم بگم که من با اینکه در حد توانم تلاش کردم، اما خودم رو در رفتنش مقصر میدونم و نمیبخشم خودمو... بعد از اون حادثه تا الان من به یه رباتی تبدیل شدم که از صبح تا شب سر کار هست و دیگه خودش رو نمیشناسه... رباتی که ظاهرا خیلی جان سخت هست اما اینقدر شکننده شده که دیگه حتی نمیتونه آهنگ های الیسا رو گوش کنه، چون خیلی سریع به قول الیسا، اشک هاش بهش خیانت میکنن و به جای اینکه مثل قدیما از زیر پوستش رد بشن، از روی گونه هاش پایین میان... رباتی که هر روز غمگین تر و منزجرتر میشه از وقاحت بی حد و مرز اطرافیانش ولی فقط سکوت و تماشا میکنه و حتی حوصله نداره جواب بده...رباتی که دیگه حتی نمیتونه در لحظه زندگی کنه و هر روز نگران هست که فردا و آینده چی میشه، اما خودش رو به جریان باد سپرده...

از این مختصر زندگی نامه که بگذریم، با اینکه گفتم دیگه نمیتونم الیسا گوش بدم اما هرگز نمیتونم ترکش کنم؛ آلبوم جدید الیسا منتشر شده و طبق معمول فوق العاده ست و متن و ترجمه آهنگایی که خیلی دوست دارم، رو به زودی میزارم اینجا...


برچسب‌ها: زندگی, مسیر, دلتنگی, الیسا
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:4  توسط Pardis  | 
  بالا