|
نبض لحظه رو نگهدار...
|
||
|
به چشم من تو چون خورشیدی، همه نوری، همه امیدی... |
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
و خدا میداند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
درست است من هم عروسک شدم
درست است در سلک بازیچگان
نمایان به صد رنگ و مسلک شدم
سر نخ به دستان در این صحنه ها
نخ آویز دستان دیگر شدند
تماشاگران را چه پنداشتی
که مبهوت اینگونه منظر شدند
به بازیچه و دست ها بنگرید
همه حکم بردار یکدیگرند
گر از دیده ی من تماشا کنید
تماشاگران نیز بازیگرند
ولی من از آنگونه بازیچه ها
نبودم که بیهوده رقصان شوم
سر نخ ندادم به دست کسی
که از رقص او خود گریزان شوم
تماشاگران جمله حیران شدند
از این رقص و نقشی که من داشتم
در این صحنه ها جامه ی ساده ای
که بیرنگ تر شد به تن داشتم
چو این دید آن خیمه شب باز دهر
که تنها تماشاگر صحنه هاست
فغان زد تو بازیچه ی کیستی
که از دیگران رقص و نقشت جداست
بگفتم سر نخ مرا, دست توست
نه در دست بازیگران دگر
برای تو تنها برقصم, ولی
به آزادگی در جهان دگر
شاعر:معینی کرمانشاهی
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود
که خنجر غمت از این خراب تر نمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
شاعر:هوشنگ ابتهاج
|
|